دل بی طاقتم گردیده مجنون

چقدر روز آمد و شب، هفته و ماه

نشستم منتظر تا آید از راه

نیامد یوسف گم گشته من

نشد روشن چراغ خانه من

فروغ از دیدگانم رفته اکنون

دل بی طاقتم گردیده مجنون

دل عاشق نمی‌داند صبوری

صبوری سنگ و دل باشد بلوری

ببین آقا چقدر پژمرده حالم

تو در پرواز و من بشکسته بالم

بهار آمد گل آمد سال بگذشت

ندیدم روی زیبایت به گلگشت

نمی‌دانم مقیم اندر کجایی

تو خود آن دیده‌ای در دید نایی

عزیزم نو گل آل ولایت

بیا چشم دلم باشد سرایت

زدودم از دلم رنگ ریا را

نمودم پر نیان آن بوریا را

کنم خانه تکانی خانه دل

قدم بر آن نهی وصل آید حاصل

نگویید عشق من بی‌حاصل آمد

که حق بوده به جای باطل آمد

عزیزم نازنینم خاک پاتم

به عشق دیدنت دادی حیاتم

تو آن نوری که اندر وهم نایی

تو دور از ما نه‌ای در قلب مایی

«سما» دید قامت سرو کهن را

نداند با که گوید این سخن را

 

سید محمدرضا محرمی

/ 0 نظر / 21 بازدید