زندان غم گرفته دلم...

آمد شب و تو، ای مه  تابان  نیامدی

جان بر لب آمد و تو علی جان نیامدی

مرغان به آشیانه ز صحرا پریده ­اند

اما تو ای همــــــای شبستان نیامدی

می­ شد خزان قلب من از دیدنت بهار

 آخر چرا تو ای گل خندان نیامدی

پاشیدم اشک و با مژه رفتم گذرگهت

 ماندم به انتظـــار تو حیـــران نیامدی

چشمم به راه بود که چون می رسی ز راه

 جان را کنم به پای تو قربان نیامدی

زندان غم گرفته دلم را ز چارسو

 ای مونسم چه شد ز بیابان نیامدی

باشد دوا و درد من از هجر ، وصل تو

مردم ز درد و از پی درمان نیامدی

مویم سپید شد چو شبم بی تو شد سحر

 پشتم خمیده از غم هجران نیامدی

رفتی و رفت با تو امید و نشاط من

 جانم به لب رسید و ز میدان نیامدی

گرید حسان به یاد تو هر جا که گلبنی است

 بعد از تو کاش گل به گلستان نیامدی

حسان (چایچیان)

/ 1 نظر / 16 بازدید
فاطمه

سلام بزرگوار بسیار شعر زیباییست ممنون از حسن انتخابتون التماس دعا یامهدی