عقده از دل بگشا لب بگشا بهر سخن

حسرت روز وصال تو بود در دل ما

آه از این دل و این حسرت بی حاصل ما

تا نیایی ننشینی ننشانی آتش

آتش حسرت تو شعله کشد در دل ما

عقده از دل بگشا لب بگشا بهر سخن

ورنه ای عقده گشا حل نشود مشکل ما

آب شد این دل و از دیده در آمد چون سیل

در بیابان غمت مانده بگل محمل ما

بجز ای مهر نروید ز گلم هیچ گیاه

چونکه از مهر تو تخمیر شده این گل ما

کی شود دیده به دیدار تو روشن گردد

نور گیرد ز تو این دیده ناقابل ما

نزد آن شمع رخت هست چو پروانه عماد

بال و پر سوخته، این روشنی محفل ما

 

عماد تهرانی

/ 6 نظر / 40 بازدید
محمد حامد

امین عزیز تارنمایت سراسر نور و امید است. این را شُوندی(دلیلی) جز نور درونیت نیست و نیز پادآواز(انعکاس) گفتمان انتظارمدارنه ات است. در مسیر انتظار شیرینت برای آن دردانه هستی برقرار و پایدار باشی.

علیرضا

چــــه صـفایی داره: زانــــو بزنی و پیـــــشونی به تـــــربتش بــذاری و بگــــی: بــــــالاخــــره رسیــــــدم بعدش بلــــند شی و جــــلو اربــــاب دس به سیـــنه بگـــی: صلـــی الله علیــــک یا ابــی عبـــدالله...

مهدي

سلام دوست عزيز وبلاگ دلنشيني دارين اصلا هر جا نام مولاي خوبان و آقاي مهرباني ها باشه دلنشينه موفق باشين [گل][دست]

فاطمه

سلام برگوار ممنون که قابل دونستین و سر زدین و ممنون از این اشعار زیبا التماس دعا یامهدی

مطهره

یک عمر تو زخم های ما را بستی هر روز کشیدی بر سر ما دستی جمعه که غروب می شود آقا جان ما تازه به یادمان می افتد هستی.....!!! ..... سلام خیلی زیبا بود . ممنون[گل]

محمد حامد

کاش می شد که کسی می آمد باور تیره ی ما را می شست و به ما می فهماند دل ما منزل تاریکی نیست اخم بر چهره بسی نازیباست بهترین واژه ،همان لبخند است که ز لبهای همه دور شده ست کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!!