دوران عمر بگذشت ...

مُردم من از فراقت، ای دوست در کجایی؟

از دیده اشکبارم، روز و شب از جدایی

درد فراق دارم، کی می‌رسد دوایی

این درد بی‌دوا را، کی می‌دهی شفایی؟

جانا بیا از این غم، ما را بده رهایی

بگذشت در فراقت، ایّام نوجوانی

در طول غیبت تو،‌ سخت است زندگانی

ترسم که مرگ آید، یک لحظه ناگهانی

ما را بَرَد از این جا، در ملک جاودانی

آخر چنین نباشد، این رسم آشنایی

ای آفتاب طلعت، تا کی به ابر غیبت

در انتظار امرت، دیگر نمانده طاقت

تا کی کنم تحمّل، این درد و رنج محنت

ترسم بمیرم از غم، در درد و آه و حسرت

با حسرت جمالت ای نور کبریایی

دوران عمر بگذشت، در انتظار رویت

مهر تو غایبانه،‌ ما را کشیده سویت

رویت ندیده جانا، داریم آرزویت

آیا شود ببینم من چهره‌ی نکویت

از جان و دل برایت جان را کنم فدایی

 

مرحوم حجة الاسلام و المسلمین شرفی

/ 2 نظر / 20 بازدید
محرم

سلام خواهر کوچولوى من اميدوارم که سلامت و موفق و عاقبت بخىر باشىن وب زيبا و جالبى دارين موفق باشين بمنم سر بزن گلم cu!

دنیای شعر

سلام شعر زیبایی بود فقط یه خورده ترکیبش بهم خورده اگه میشه درستش کنید. ممنون[گل]