سوزم و سازم از غمش، روز و شبان به خون دل

در دل خود کشیده‌ام، نقش جمال یار را

پیشه‌ی خود نموده‌ام، حالت انتظار را

ریخته دام و دانه شه، از خط و خال خویشتن

صید نموده مرغ دل، برده از او قرار را

سوزم و سازم از غمش، روز و شبان به خون دل

تا که مگر ببینم آن، طرّه‌ی مشکبار را

دولت وصل او اگر، شبی بیایدم به کف

شرح فراق کی توان، داد یک از هزار را

چشم امید دوختن، در ره وصل تا به کی

برده شراب هجر او، از کفم اختیار را

ای مه برج معدلت، پرده ز چهره برفکن

شو ز دو چشم عاشقان، ز آب کَرَم غبار را

سوختگان خویش را کن نظر عنایتی

مرهمی از کرم بنه، این دل داغدار را

 

علامه میرجهانی

/ 3 نظر / 23 بازدید
علیرضا

خدایا ، راهی نمیبینم ، آینده پنهان است اما مهم نیست همین کافیست که تو راه رامیبینی و من تو را . . . سلام ممنون از حضورتون ، لطفا با نام یا فاطمه الزهرا لینکم کنید و بفرمایید با چه نامی لینکتون کنم در پناه مولا علی موفق باشید

محمد حامد

آقا دل تنگت که می شوم آسمان هم دلش ریش می شود ای از تبار یاس های خوشبو، ظهور کن تا آرامش بر ظرف زمان طلاکوب شود

بهاره

سلام آقا امین وبلاگ آروم و زیبایی دارید این شعر هم خیلی قشنگ بود ممنون