آینه سان به هیچ سو، رو به تو برنتافتم

شهر به شهر و کو به کو در طلب شتافتم

خانه به خانه در به در جستمت و نیافتم

آه که تار و پود آن، رفت به باد عاشقی

جامه تقوا که من،‌ در همه عمر بافتم

بر دل من ز بس که جا،‌ تنگ شد از جدائیت

بی تو به دست خویشتن، سینه خود شکافتم

از تف آتش غمم، صد ره اگر چه تافتی

آینه سان به هیچ سو، رو به تو برنتافتم

یک ره از او نشد مرا، کار دل حزین روا

«هاتف» اگر چه عمرها در ره او شتافتم

 

سید احمد هاتف

/ 4 نظر / 10 بازدید
♥AfsoOn

با من رفت و آمد نکن رفتن فعل قشنگی نیست با من فقط راه بیا …

مطهره

سلام شعری که گذاشتین خیلی زیبا بود تشکر[گل][گل]

محمد حامد

گاهی وقتا... یه نفر...باعث می شه که حس کنی... چیزی که تو رو روی زمین نگه داشته... جاذبه ی زمین نیست...