ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت

دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت

مانند مرده‌ای متحرک شدم، بیا

بی تو تمام زندگی‌ام در عدم گذشت

می‌خواستم که وقف تو باشم تمام عمر

دنیا خلاف آنچه که می‌خواستم گذشت

دنیا که هیچ، جرعه آبی که خورده‌ام

از راه حلق تشنه من، مثل سم گذشت

بعد از تو هیچ رنگ تغزل ندیده‌ایم

از خیر شعر گفتن، حتی قلم گذشت

تا کی غروب جمعه ببینم که مادرم

یک گوشه بغض کرده که این جمعه هم گذشت

مولا شمار درد دلم بی‌نهایت است

تعداد درد من به خدا از رقم گذشت

حالا برای لحظه‌ای آرام می‌شوم

ساعات خوب زندگی‌ام در حرم گذشت

نمازم را قضا کرده تماشا کردنت ای ماه

بماند بین ما این رازها بینی و بین الله!

من استغفار کردم از نگاه تو نمی‌دانم

اجابت می‌شود این توبه کردن‌های با اکراه

برای من نگاه تو فقط مانند آن لحظه است

همان لحظه که بیتی ناگهانی می‌رسد از راه

...و شاید من سر از کاخ عزیزی در می‌آوردم

اگر تشخیص می‌دادم چو یوسف راه را از چاه

 



موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها: شعر
شنبه ٦ مهر ۱۳٩٢ .:. ٢:۳٢ ‎ق.ظ .:. .:. نظرات ()
  • بک لینک فا | خرید بک لینک